|
بو وئبلاق یالنیز بعضی شئیلری گورسده بیلن بیر گوزگودور.
|
علیرضا نوری زاده در جایی از نوشتهء مذکور به حضورش در یک یادروز شهیدان کرد
اشاره می کند و می نویسد: "من در پی سخنی از سخنران جوانی که می گوید بله، بد نیست
فارسی هم بلد باشیم که فردا اگر مستقل شدیم با همسایه ایران مان بتوانیم سخن
بگوییم، با این اشاره که «نمی توانم پنجه کشیدن بر پیکر ایران مادرمان را تحمل کنم
و لحاف چهل تکه وطنم را به اندازه جانم دوست دارم» از سالن خارج می شوم".
علی رضا نوری زاده اظهار عقیده یک سخنران جوان را، که به استقلال احتمالی کردستان
اشاره دارد، به پنجه کشیدن یک حیوان درنده تشبیه می کند. این در حالیست که ماده 18
منشور جهانی حقوق بشر آمده است:"هر کس حق دارد که از آزادی فکر ، وجدان و مذهب بهره
مند شود. و در ماده 19 همان منشور قید شده است که؛ "هر كس آزاد است هر عقيده اي را
بپذيرد و آن را به زبان بياورد و اين حق شامل پذيرفتن هر گونه رأي بدون مداخله
اشخاص مي باشد".
این اعترافات علیرضا نوری زاده واقعاً تکان دهنده است و تناقض آشکار افکار وی را با
مفاد منشور جهانی حقوق بشر به روشنی نشان میدهد. منشور جهانی حقوق بشر در واقع کف
مطالبات دمکراتیک مردم در تمامی جهان و بالطبع آن در ایران است. اما این واقعیت تلخ
نشان میدهد که دنیای ذهنی آقای علی رضا نوری زاده و دوستان هم فکرش بشدت آشفته است.
آنان اگر چه در حرف از اعلامیه جهانی حقوق بشر سخن می گویند، اما در عمل با آن ضدیت
برمی خیزند. آیا پاسخ یک جوان کرد، که از سر یاس و ناامیدی برای احیاء حقوق ملی در
ایران به احتمال استقلال کردستان اشاره می کند، درنده خو خواندن عقیدهء وی است یا
یافتن پاسخی مستدل در عمل (و نه صرفا حرف) برای قانع کردن وی؟!
چه کسانی عقیده را با خشونت پاسخ می دهند؟ آیا این شیوهء عمل دیکتاتوری پهلوی ها و
رفتار جمهوری اسلامی در 30 سال گذشته نبوده است؟ آیا آقای نوری زاده و همفکران وی
در فردای جمهوری اسلامی از همان روشهای کهنه در برخورد با آزادی عقیده مردم سود
نخواهند جست؟
درگذشت آیت الله العظمی منتظری را تسلیت می گویم. انسان آزاده ای که زندگی اش درس آموز بود و در گذشت اش نیز درس آموز خواهد بود. بزرگی آیت الله نه صرفاً به خاطر مقام مذهبی و علمی که به لحاظ انسانیت ایشان بود. آقای منتظری در طول زندگی اش با عمل خود درس های بزرگی به ما داد. این درس ها نه به وسیله ی نوشته ها و کتاب ها و گفتارها، بل که با عمل به ما داده شد. به همین خاطر این درس ها هرگز فراموش نخواهد شد.
تئوری های زیبای مذهبی در طول حیات هر یک از ما، از طریق پدر و مادر و مدرسه و رسانه به ما منتقل می شود: این که راست بگوییم و دروغ نگوییم، این که مهربان باشیم و ظلم نکنیم، این که در مقابل ستمگر بایستیم و به پشتیبانی از مظلوم برخیزیم، این که جز خدا از کسی نترسیم، این که بت نسازیم و بت های زمینی را که هر روز در مقابل آن ها زانو می زنیم بشکنیم، این که منافع خودمان را به منافع اجتماع ترجیح ندهیم و از جان و مال و آبرو و مقام علمی و هر چه که در طول سال ها به زحمت به دست آورده ایم در راه "حقیقت" و "انسانیت" بگذریم...
تئوری های زیبای مذهبی همواره با داستان های زیبای مذهبی همراه بوده است: داستان حلم و صبوری پیامبر در مقابل دشمنان، داستان حضور حضرت علی در دادگاه به خاطر شکایت یک غیرمسلمان و رای دادگاه به نفعِ شاکیِ حضرت علی، داستان مبارزه ی جانانه حضرت امام حسین با دستگاه جابر زمان، داستان مباحثات علمی امامان با منکران اسلام و حمایت از حق انسانی کسانی که مسلمان نبوده اند، داستان حصر و محدودیت اولیاء دین به فرمانِ حکام ظالم و پیروزی آنان در شرایطی که همه ی شواهد و قرائن حاکی از برتری و قدرت بلامنازع حکام بود...
اما این تئوری ها و داستان ها در واقعیت هرگز صورت تحقق نیافت. حکومت اسلامی که آمده بود این تئوری ها را در جامعه پیاده کند و این داستان ها را الگو قرار دهد، خود تبدیل به حکومتی ظالم شد و در ردیف حکومت معاویه و یزید قرار گرفت. حکومتِ کسانی شد که اسلام را به نفع خود تفسیر می کردند و مردم را مورد ظلم قرار می دادند.
کاری که آیت الله العظمی منتظری کرد، پیاده کردن تئوری های فراموش شده در عمل بود. روزی که آیت الله در مقابل قدرت ایستاد و از ظلم در زندان ها سخن گفت، از صف حکومت رسمی خارج شد و به صف حکومت دل پیوست؛ به مولایش علی پیوست. آیت الله به قدرت و حکومتی که می دانست چند هفته بعد به او خواهد رسید با شجاعت، و بدون مصلحت اندیشی های رایج زمانه پشت کرد و به صف مردم پیوست.
این کار کمی نبود. سال ها حصر و محدودیت، نتیجه ی این شجاعت بود. و سال ها گذشت، و پرده از چهره ی کریه حکومت جور بر افتاد و صدای اعتراض مردم از هر کرانه به گوش رسید. آیت الله اما در حد مبارزه با ظلم حکومت باقی نماند. آیت الله به فکر انسان بود. به فکر انسان با هر مذهب و مرام و مسلک. روزی که آیت الله العظمی منتظری در رابطه با بهائیان فتوا صادر کرد و به صراحت و روشنی از "حق آب و گِل" و "حقوق شهروندی" ایرانیان بهایی سخن گفت سدی را که سال ها، روحانیت شیعه در مقابل بهائیان ساخته بود با شجاعت شکست و صف انسان های پیرو مذهب شیعه را به صف انسان های پیرو مذاهب و مرام های دیگر پیوند داد و یک گام بزرگ به سمت صف واحد انسان فارغ از هر مذهب و مسلک و مرام برداشته شد.
کار آیت الله العظمی منتظری بزرگ بود؛ بسیار بزرگ. مردم ایران به شکلی شایسته با این مرد بزرگ وداع خواهند گفت. مرگ ایشان به مانند حیات شان درس بزرگی به حکومت جور و حاکم جائر خواهد داد. نام ایشان به نیکی در تاریخ ایران ثبت خواهد شد.
کلمه:سوسن شریعتی- آمار نشان می دهد کتاب «کویر» شریعتی را فقط جوانان می خوانند و عشاق. اگر مسوولان صدور حکم برای زیدآبادی، عاشق تر بودند و جوان تر و کتاب این فرزند دیگر کویر را خوانده بودند هیچ تردیدی نیست که چنین حکمی صادر نکرده بودند.
مگر می شود کویر را خوانده باشی و بچه سیرجان را به گناباد و آن هم به قصد تنبیه پرتاپ کنی؟ جمله را بخوانید؛ «آنچه در کویر زیبا می روید خیال است، این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند، می بالد و گل می افشاند. خیال این تنها پرنده نامرئی که آزاد و رها همه جا در کویر جولان دارد.»
زیدآبادی فرزند کویر است؛ «از همان درختان شجاعی که در کویر می رویند». گناباد باشد یا سیرجان چه فرقی می کند؟ جوانی اش می گوید مثل همه بچه های این خطه می داند در برهوت چگونه از پس زندگی برآید یا بر عکس از پس برهوت. مگر قرار نیست به او سخت بگذرد. سخت نخواهد گذشت؛ «آسمان کویر پر از سرگرمی است. پر از جاده های روشن که به ابدیت می پیوندد. «شاهراه علی» و «راه مکه» تفرجگاه مردم کویر. (شریعتی)
برای از خاصیت انداختن بچه کویر باید او را به جای خوش آب و هوا پرتاب کرد؛ جایی که آب باشد و ابر و رطوبت. هوایی خوش و سبزی و چهچه بلبلان… رطوبت می آید و… دیگر معلوم نیست از تخیل زیدآبادی چیزی باقی بماند؟ البته اگر همین تخیل مسبب جرائم او باشد. هنوز هم دیر نشده است، کویر را بخوانید و حکم زیدآبادی را تغییر دهید.
منبع : اعتماد
***
احمد زيدآبادي - خرداد ۱۳۸۵
جامعه ما با انبوهي از مشكلات حل نشده روبروست. اين مشكلات تلنبار
شده در حال گره خوردن با يكديگرند و از اين رهگذر اي بسا بحراني پديد آورند كه آثار
و عواقبش ويرانگر باشد.
از ميان همه مشكلاتي كه دامن جامعه ايران را گرفته
است، به باور من مساله قوميتها از همه سختتر و پيچيدهتر و بويژه حساسيت
برانگيزتر است، به قدري حساسيت برانگيز كه گاهي اوقات در باره آن حتي نميتوان سخن
گفت.
بعضي از دوستان جوان ترك زبان، اين روزها از وقايعي كه در آذربايجان
اتفاق افتاده و بايكوت خبري آن در پايتخت، به قدري ناراحتند كه ياراي تحمل هيچ
موضوع تحريكآميزي را ندارند، اما همين دوستان وقتي كه آتش خشمشان فرو مينشيند از
خواستهاي فرهنگي خود با چنان استدلال و منطقي سخن ميگويند كه هر مخاطبي را تحت
تاثير قرار ميدهد.
خشم هموطنان ترك ما از بايكوت خبري رويدادهاي تراژيك
شهرهاي ترك نشين كاملا قابل درك است. آنان بر اين تصورند كه نه فقط دستگاه حاكم،
بلكه روشنفكران و نخبگان فارسي زبان نيز رنج و درد آنان را ناديده گرفتهاند. آنها
خود را در ميان انبوهي از اتهامهاي رنگارنگ از وابستگي به بيگانگان گرفته تا تجزيه
طلبي تنها ميبينند و چون تريبوني براي بيان خواستهاي مشروع قومي و فرهنگي خود
ندارند، از خشم به خود ميپيچند.
هر چند كه چنين شرايطي برخي از دوستان ما
را در بيان عبارات گزنده و تند به واكنش انداخته و بيم آن ميرود كه واكنشي مشابه
از طرف مقابل برانگيزد، اما روشن است كه چنين رفتاري حاشيهاي است و عموم فعالان
قومي ترك هدفي را دنبال ميكنند كه چيزي جز حق و حقوق انساني آنها نيست.
به
گمان من، عدم اطلاع از جزئيات وقايع اخير شهرهاي ترك نشين ايران، سبب بروز پارهاي
سوءتفاهمها در برخي محافل پايتخت و ساير شهرهاي ايران شده است كه اگر از طريق
گفتگوي رو در رو حل و فصل نشود، زيان غير قابل جبراني در پي خواهد
داشت.
خوشبختانه شمار زيادي از فعالان سياسي و فرهنگي با انتشار بيانيهاي
ضمن حمايت از خواستهاي مشروع قوميتهاي ايران، استفاده از اعمال زور عليه حركتهاي
قومي را محكوم كرده و بخصوص خواستار آزادي تمام دستگير شدگان وقايع اخير شهرهاي ترك
نشين شدهاند.
قاعدتا تا هنگامي اين زندانيان آزاد نشدهاند، درخواست براي
آزادي آنها بايد ادامه يابد، اما مساله با آزادي اين زندانيان پايان
نمييابد.
فعالان قومي در سالهاي اخير به دليل محدوديتهاي فراوان، در
كانونهاي خصوصي مختلف به گفتماني دست يافتهاند كه امروز به حوزه عمومي كشيده شده
است. ما فارسيزبانان با اين گفتمان و ابعاد و ظرايف آن آشنايي نداريم.
به
باور من، فرهيختگان ترك در ابتدا لازم است كه گفتمان خود را به صورتي كتبي تدوين و
ارائه كنند تا اولا براي عموم معلوم شود كه آنان چه اهداف و آرمان مشخصي را دنبال
ميكنند و ثانيا راه را بر كساني كه با ادعاي حمايت از حقوق تركها، آشكارا از تجزيه
خاك ايران و نفرت از ديگر اقوام سخن ميگويند، ببندند.
در مقابل، روشنفكران
پايتخت و ساير شهرهاي ايران بايد با حوصله به گفتمان اقوام گوش فرا دهند، اگر آن را
پذيرفتند كه فبها و اگر به آن نقدي وارد دانستند در فضايي آرام و منطقي وارد تعامل
و گفتگو شوند.
مسلما افرادي از هر دو سو كه ناسيوناليسم قومي را به مثابه
ايدئولوژي خود تعريف كردهاند، براي بحث و گفتگو حوصله لازم را ندارند و با هر
ادعاي طرف مقابل، از كوره در ميروند و صحنهاي تمام عيار از ناشكيبايي و بيتحملي
و عصبانيت كه آفت گفتگوست، از خود به نمايش ميگذارند.
مسلما تعقيب حقوق
قومي در همه ابعاد آن يك چيز است و ايدئولوژي قومي يك چيز ديگر. همان اندازه كه
اولي مشروع و انساني و همراه با انديشه همزيستي و پذيرش وحدت در كثرت است، دومي، به
واقع هيولاي خشونت طلبي است كه هيچ مرز و حريمي براي انسانيت باقي
نميگذارد.
نمونهاي از خشونت مهارناپذير هيولاي ايدئولوژي قومي را در آخر
قرن بيست از يك سو در روندا و بروندي در آفريقا و در ديگر سو، در بوسني هرزگوين و
كوزوو در اروپا شاهد بودهايم. جناياتي كه در اين درگيريهاي قومي عليه بشريت صورت
گرفت، عرق شرم بر جبين تاريخ انسانيت جاري كرده است.
ما هيچ كداممان از هر
قوم و مليتي و به هر ميزان از سواد و فرهيختگي نبايد خود را مصون از تكرار آن فجايع
بدانيم، زيرا هيولاي ايدئولوژي قومي و ناسيوناليستي همين كه به حركت در آيد، آدمي
را در خدمت اهداف خونين خود چنان از خود بيگانه ميكند كه فرد براي رسيدن به هدف
خود، خونريزي و كشت و كشتار همنوعان خويش را عملي مجاز ميشمارد.
از همين
روست كه من تاكيد ميكنم كه به رغم سياستهاي بازدارنده و اغلب مخرب دولت، ما اقوام
ايراني بايد با هم گفتگو و تعامل و همدردي كنيم و كساني را كه جز پاشيدن بذر نفرت
در ميان اقوام، رسالتي براي خود قائل نيستند، طرد و منزوي كنيم.
ايران متعلق
به همه ايرانياني است كه در اين سرزمين ديده به جهان گشودهاند خواه به فارسي سخن
بگويند خواه به تركي و خواه به كردي و عربي و بلوچي. ايران ملك همه ايرانيان است
خواه شيعه باشند خواه سني خواه يهودي و مسيحي و زرتشتي خواه لامذهب و بياعتقاد و
خواه پيرو آييني غريب.
در بخش اول به راز ترس حاکمان از ارتباط با بیگانه پی بردیم و اینکه بیگانه مد نظر ما حتی اگر چیزی برای عرضه هم نداشته باشد از آنجا که می تواند زمینه ساز قبول تفاوتها در افکار ما باشد. برای آنها که از جمود فکری ما نفع می برند مشکل ساز خواهد بود و سعید متین پور قانون عدم ارتباط با بیگانگان را مراعات نکرد ، سعید از یک طرف با شعر رامیز روشن و موسیقی (سئزن آکسو) مونس بود از طرف دیگر به مجالس دموکراسی خواهان ایران می رفت که از نظر قاضی صلواتی همه آنها بیگانه اند.
اگر بیگانه کسی است که با ما فرق دارد و ممکن است در ما ایجاد تغییر کند پس روشنفکر بیگانه ای در خانه خود است. و برای همین پنجاه سال است که از آل احمد تا حال با لغاتی از قبیل روشنفکر خادم ، روشنفکر خائن ، تعهد ، تخصص ، خودی ، غیر خودی درگیریم و روشنفکر یعنی خائن ، غیر متعهد ، غیر خودی.
حکم حبس و شلاق برای معترضین به جوک نژادپرستانه سید محمد خاتمی
پنجشنبه ۱۹ آذر ۱٣٨٨ - ۱۰ دسامبر ۲۰۰۹
عبدالله صدوقی، فرید باقرزاده، آرمین شاکران وحیدی، برات دادگر، بابک مینقی(فیلمساز) و اصغر قدیمی(دانشجوی دانشگاه آزاد تبریز) از فعالین آذربایجانی در تبریز طی حکمی از سوی شعبع ۱۱۱ جزائی تبریز به نود و یک روز حبس و سی ضربه شلاق تعلیقی به مدت دو سال محکوم گردیدند.
این فعالین پس از پایان مراسم سخنرانی میرحسین موسوی در ورزشگاه باغشمال تبریز در ۴ خرداد ۸۸ و بدنبال طرح شعارهایی با محوریت حقوق زبانی و ملی آذربایجانیها و اعتراض به جوک نژادپرستانه سید محمد خاتمی رئیس جمهور پیشین ایران و عضو کمپین انتخاباتی موسوی، توسط نیروهای امنیتی دستگیر شده بودند.
بر اساس حکم صادره قاضی محمدی رئیس شعبه ۱۱۱ جزائی تبریز اتهام این افراد را اخلال در نظم عمومی عنوان کرده است. آنها متهمند که از طریق سردادن شعارهایی بر علیه سید محمد خاتمی و درخواست حقوق زبانی آذربایجانیها به ایجاد سر و صدا در حین سخنرانی میرحسین موسوی در ورزشگاه تختی پرداخته اند.
جلسه دادگاه این فعالین يکشنبه ۱۷ آبان ٨٨ به صورت غیر علنی برگزار شده بود و حکم صادره ۱۲ آبان ۸۸ به آنها ابلاغ گردیده است.
متهمین در طول دوره بازداشت و دادرسی از حق داشتن وکیل محروم بوده اند.آنها در دوران بازداشت مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار گرفته اند.
گفتنی است بدنبال انتشار فیلمی در اینترنت که محمد خاتمی رئیس جمهور پیشین ایران (كه از موسوي حمايت كرده است) را در حال بازگویی جوکی در مورد آذربايجانيها نشان میدهد شهرها و دانشگاههای آذربایجان به صحنه اعتراضات آذربایجانیها تبدیل شد. در جریان این اعتراضات و همزمان با سخنرانی میرحسین موسوی در تبریز ماموران امنیتی با حمله به عده ای از حاضرین که شعار سر می دادند، آنها را به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده و عده زیادی را بازداشت کرده بودند.
نادر و جهانبخش بخت آور، مهدی و علی ایمانی(دانشجویان دانشگاه تبریز) و حامد حسن زاده(دانشجوی دانشگاه آزاد تبریز) از دیگر فعالین آذربایجانی هستند که در جریان این سخنرانی بازداشت و به قید وثیقه آزاد شده بودند و اکنون در انتظار محاکمه به سر می برند.
ساوالان سسی
ائلشن اوريادلي
دومانلئ
ائويم ،
لوت
ياورولاريم ،
ياشاييش بوْيو
يوْرغونلولوغوم
،
شوشه آرخاسيندان باخان
ايشيقسيز گؤزلريم ،
بوْش
اللريم
،
ايتيرديييم
مين ،
تاپديغيم
صيفيرين آلتيندا ياريمچيق بير ،
مين
بير بيتمهین
ديلهكلريم ،
و……..
قورقوشونلا مؤهورله دي يين
دوْداغلاريم ،
دينله مني !
من ازيلسه م ده
،
اوزولمه ميشم !
من هله ده ،
وارام ،
يومروغام !
يومروغوم
آل
بايراغيم منيم .
آنچه نویسنده را بعنوان یک فعال فرهنگی و دانشجوئی آذربایجان به حیرت وا می دارد، اصرار بیش از حد روشنفکران ملت فارس در نفی اصل حق تعیین سرنوشت ملی برای ملل غیرفارس در ایران است. این دسته از روشنفکران اگرچه مدارک خوب دانشگاهی دارند و هر از گاهی هم با سایتهای اینترنتی و خبرگزاریها مصاحبه های مفصل و طولانی انجام میدهند، اما حتی به آنچه که خود تدریس می کنند نیز باور ندارند و بدین طریق اصولی ترین موارد وجدان و اخلاق را زیر پاگذاشته و بی خیال از مسئولیت اجتماعی و روشنفکریشان با آسمان و ریسمان بهم بافیدن سعی می کنند که هر نوع تمایلات ملی و مبتنی بر حق تعیین سرنوشت ملی توسط فعالان آذربایجان را به بیگانه ها نسبت دهند. آنها اگرچه این حق تعیین سرنوشت را برای فلان چند صد هزار قوم ناشناخته در افریقا و یا آمریکای جنوبی قبول دارند، اما وقتی نوبت به ملل ساکن ایران می رسد چشم های خود را بسته و وارد کوچه علی چپ می شوند. دسته ای از این روشنفکران نیز می گویند که این حق تعیین سرنوشت شامل مللی می شود که سرزمینشان توسط یک نیروی خارجی اشغال شده است. و یا از باب نصحیت روشنفکران ملی و ضد تبعیض نژادی و زبانی وارد شده و هر گونه حق تعیین سرنوشت برای ملل غیر فارس را معادل با بدختی، فقر و فلاکت آن ملل وانمود می کنند. اما سوالی که مطرح است اینست که خیانت به آرمانهای روشنفکری توسط روشنفکران وطنی تا کی ادامه خواهد داشت؟ اگر شما درس دمکراسی را بهتر از همه بلدید و حتی مدرس آن نیز هستید، پس چرا وقتی به آذربایجان می رسید صورت مسئله را پاک می کنید؟ بجز معدود نویسندگان و روشنفکرانی که می گویند اگرچه از پی گیری مسئله حق تعیین سرنوشت ناراحت و نگران هستند ولی در صورتیکه در یک انتخابات آزاد ملتی به استقلال و جدا شدن از ایران رای داد علیرغم میل باطنی خویش مجبور به قبول آن هستند (اشاره به مصاحبه ف.تابان). اکثریت قریب به اتفاق روشنفکران فارس با دور زدن ستم ملی در ایران و چسبیدن به دمکراسی و جمهوریتی که در آن اثری از اصل حق تعیین سرنوشت ملی نباشد بدنبال حل مشکل نظام سیاسی ایران هستند. حتی بعضی از آنها با بایکوت خبری بازداشت شدگان آذربایجان خوشحالی خویش را از بازداشت آنها توسط اطلاعات در جلسات خصوصی نیز پنهان نمی کنند و سپس در جلوی دوربینها ظاهر شده و از حقوق انسان و دمکراسی دفاع می کنند. این تیپ از روشنفکران با این نوع رفتار خود زمینه هر گونه دیالوگ دو طرفه را از بین برده و بدین وسیله فاصله بین ملل تحت ستم و ملت فارس را به بی نهایت سوق می دهند. این دسته از روشنفکران بهتر است عوض چسبیدن به مورد عراق به مورد چک و اسلواکی اشاره کنند. چرا این دسته از روشنفکران این قدر پرده دری می کنند و عملا مسیر صلح و سازش را می بندند. وظیفه یک روشنفکر داشتن شناخت دقیق و واقعبینانه از مسائل و صداقت به دنیای روشنفکری است. حداقل بگذارید با متانت، با اخلاق و متمدنانه با یکدیگر صحبت کنیم و اگر روزی ملتی خواست مستقل بشود به خواسته آن احترام بگذاریم. این نوع برخورد روشنفکران ملت فارس گسترش دهنده زمینه خشونت درآینده خواهد بود. حداقل می توانیم همسایگان خوبی برای هم دیگر باشیم و یا با ایجاد اتحادیه های منطقه ای و یا حتی نظام کنفدرال مجددا زندگی نوینی را در کنار یکدیگر تجربه کنیم. چشم پوشی به خواسته های ملی که در قالب هویت طلبی و مبارزات ضد تبعیض نژادی و زبانی متبلور می شود، چاره درد نخواهد بود. دنیای معاصر دیگر دنیای 1945 و یا 1324 نیست. ملت آذربایجان هوشیارتر از همه زمانها و جددی تر از گذشته تاریخی خود بدنبال حقوق ملی اش است. حقوقی که درچارچوب مطالبات مدنی و دمکراتیک مطرح است. بایستی به این درجه از رشد سیاسی و ملی آذربایجان احترام گذاشت. بی احترامی به این شعور آتش کینه و نفاق را شعله ورتر می کند. شرایط موجود جهانی و بیداری ملی در آذربایجان به مرحله ای رسیده است که برگشت ناپذیر نیست. رسالت روشنفکری و مسئولیت اجتماعی ایجاب می کند که "چشم ها را بایستی شست، جوری دیگر باید دید".
"گونئی آذربایجان اویرنجی حرکاتی"
ای موسی! فراموش نکن زمانیکه قتلی مرتکب شده بودی ما تو را از مصر خارج کردیم تا سرزمین های آزاد را تجربه کنی و برای رهایی بنی اسرائیل برگردی ( تورات، نقل به مضمون).
ارتباط با بیگانه یا همان جهان خارج به عهد عتیق برمی گردد که خداوند موسی را در جوانی از مصر فراری داد تا بعد از سالها برای نجات بنی اسرائیل برگردد و آنگاه که فرعون مصر بنی اسرائیل را تعقیب کرد در دریا غرق شد و این چنین آزادی بردگان بنی اسرائیل باعث آزادی مصریان (ملت حاکمی که خود تحت ظلم فرعون بود) گردید.
فردی که شخص دیگری را دستگیر می کند حلقه دیگر دستبند را به دست خود می بندد ، ملتی که نقش زندانی را به ملت دیگر تحمیل می کند خود نیز مجبور به ایفای نقش زندانیان است، با آزادی ملت مظلوم ملت ظالم هم آزاد می شود.
چرا حاکمان از ارتباط با بیگانه می ترسند؟ مگر این بیگانه چه دارد؟ راستی آنها از چه نوع بیگانه ای می ترسند؟ اگر آنها برای ما بیگانه اند پس ما هم بر آنها بیگانه ایم، آنگاه آنها چرا از ارتباط با مای بیگانه نمی ترسند؟ بلکه آنها هم می ترسند؟
همه چیز از نوع نگریستن شروع می شود. فرض کنید در فیلم آمریکایی یک سرخ پوست کراو ، بینی همسرش را به جزای خیانت می برد چه احساسی به شما دست میدهد ، آیا از عمل او متنفر می شوید؟ یا اینکه صحنه سوزاندن زن بیوه ای که شوهرش مرده است مشاهده کنید؟ احساس می کنیم که باید نهادی مانع این کارها گردد.
زمانیکه محصل دوره ابتدایی بودم گاهگاهی پایگاه مقاومت فیلمهایی با موضوعات جنگ ایران و عراق در مساجد روستا پخش می کردند. در صحنه ای رزمنده ایرانی با مخفی شدن در تاریکی سایه خاکریز نگهبانی عراقی را دستگیر کرده و با سر نیزه سر او را برید. حاضرین مسجد همگی تکبیر گفتند. فراموش نکنیم حاضرین صحنه بریدن بینی زن خیانتکار و سوزاندن بیوه نیز مراسمی شبیه پایکوبی دارند.
از دید یک مردم شناس فرق است میان نگریستن به یک جامعه از بیرون و نگریستن بدان از درون.
... هابزبام، مورخ سرشناس انگلیسی میگوید: اینجا همان جایی
است که سر و کله مورخ پیدا میشود تا چند چون این ارتباط
را بازشناسد، فیالمثل این مورخ است که نشان میدهد،
میبایست در همه این سالها با نادیده گرفته شدن
ابتداییترین حقوق انسانی که بر اقلیتهای قومی یا زنان ما
رفته است، در آینده ایران، دموکراسی نمیتواند، بدون نهادی
کردن حقوق اساسی اقلیتها و زنان به حل مشکلات مستمر تاریخ
ما بپردازد.
شناخت اصولی دین گذشته، برای درک بهتر وضعیت آینده ما امر
ضروری است؛ شناختی که حاصل نقد و نظر باشد؛ نقد به معنی
واقعی کلمه و نه نفی. هنر نقد در این نیست که اشتباههای
فاحش این و آن را نشان دهیم. هنر واقعی نقد در این است که
نشان داده شود. این اشتباههای فاحش از چه مجرایی سرچشمه
گرفته و چگونه امکانپذیر شدهاند.
تجدد و مدرنیسم و به تبع آن فرهنگ دموکراسی، بخشی از غرب
با نقد سنت و در جریان تحول سنت، به تدریج آغاز شد و بعد
به نقد همه جانبه آن پرداخت. یعنی تجدد در غرب، حاصل
تحولات درونی تاریخ غرب بود. اما در کشورهایی چون ایران،
نقد سنت نه از درون تحولات تاریخ ایران که از درون تجدد
غربی و از منظر ایدئولوژیهای ریز و درشت آن آغاز شد و در
مسیر تحولات خود، با طرح پرسشهای نادرست به جای نقد اصولی
گذشته، به نفی بسیاری از دستاوردهای فرهنگ درخشان ما
برآمد. پرسشهای نادرست، پاسخهای نادرست را هم به همراه
میآورد و به عدم تعادل در داوری منجر میشد؛ تاریخ معاصر
ایران، سرشار از این عدم تعادلهاست.
مصاحبه كننده: فرزين از سايت www.advocacynet.org
مترجم: ائلياز گونئيلي
ترجمه برگرفته از سايت: www.oyrenci.com مي باشد.
قبل از اين من در وبلاگم از عدم توجه كافي به پوشش مسائل حقوق شهروندي و نژاد پرستي ابراز تاسف كرده بودم. با توجه به اينكه ديدگاه شخصي من منحصر به جامعه فارس خارج ايران مي باشد، تصميم گرفتم به سراغ يك صاحبنظر بروم؛ هرچند ايشان اولين فردي نيستند كه به موضوع نژادپرستي در مورد آذربايجانيهاي ايران پرداخته است. نام ايشان دكتر عليرضا اصغرزاده است.
دكتر اصغرزاده دكتراي خود را از دانشگاه تورنتو گرفته و هم اكنون نيز عضو هيات علمي در دپارتمان جامعه شناسي دانشگاه يورك تورنتو كانادا مي باشند. حوزه هاي مطالعه ايشان شامل جهاني شدن، مطالعات ايران، فرهنگ و جامعه خاورميانه، تئوري اجتماعي، جامعه شناسي آموزش، و نابرابري اجتماعي در كنار ديگر موارد مي شود. كارهاي ايشان در ژورنال هاي مختلفي چاپ شده است كه برخي از آنها بدين قرار مي باشند:
-Middle East Review of International Affairs,
-Journal of Studies in International Education,
- Canadian and International Education,
- Language and Education,
-Journal of Educational Thought,
- Journal of Post-Colonial Education,
- Journal of African Studies,
-Anthropology and Education Quarterly
آخرين اثر ايشان كتاب "ايران و چالش تنوع: نزادپرستي آريايي، بنيادگرايي اسلامي و مبارزات دموكراتيك[2]" مي باشد(اين كتابي است كه من توانستم آنرا مطالعه كنم و به شما نيز مطالعه آنرا پيشنهاد مي كنم). ايشان همچنين يكي از دو نويسنده اثر "تحصيل و تفاوت در متن افريقاي معاصر" و اثر" گسست هاي ديازپورايي: جهاني شدگي، مهاجرت و جلوه هاي هويت[3]" (در دو جلد) مي باشند. خوشوقت بودم كه توانستم لحظاتي با دكتر اصغرزاده سخن بگويم و مي بايست اشاره كنم كه ايشان را انساني اميدبخش و يكي از درخشانترين افرادي يافتم كه تاكنون ملاقات كرده ام. از آنجايي كه ايشان هم اكنون در تورنتو تدريس مي كنند نتوانستم مصاحبه اي ويديوئي با ايشان داشته باشم اما مي توانستم از طريق ايميل با ايشان ارتباط برقرار كنم. چون اين مصاحبه بسيار طولاني بود آنرا چند قسمت كردم و هم اكنون شما (دو) قسمت اول از اين مصاحبه را مي خوانيد:
به دنبال رويداد حوادث پس از انتخابات 22 خرداد، یکی از مسائل مورد بحث، این بود که قوميت ها به كدام سو ميل مي كنند؟ آيا درچارچوب سرزميني ايران به آينده مي انديشند يا مايلند با راديكاليزه كردن جنبش سبز به استقلال قومي دست یابند؟ سوالاتي از اين دست را با يوسف عزيزي بني طرف، كه بيشتر مطالعات خود را درحوزه قوميت ها به انجام رسانده، مطرح كرده ایم. به باور وی راديكاليسم قومي جايي براي پيروزي ندارد وبيشتر منجر به قدرت گيري نظامي ها براي سركوب خواهد شد.به گفته او همچنین حاکمیت هیچ امکانی برای تحمیل خفقان سال های 60 بر جامعه ندارد.
اين گفت وگو را مي خوانيم
دانشجویان پزشکی وقتی به سال پنجم تحصیل خود و اواخر دورۀ
کارآموزی می رسند بیماری های مختلف را خوانده اند و کم کم
آمادۀ ورود به دوران انترنی یا کارورزی می شوند. پنج سال
درس خواندن سخت و سنگین سپری شده و حالا آنها با اشتیاق
دوره ای را آغاز می کنند که طی آن می توانند مستقیماً و با
پذیرش مسئولیت نسبی، بیمار را معاینه کرده وبراساس آنچه
خوانده اند برایش تشخیص مطرح کنند.
آنچه در این دوره بسیار اتفاق می افتد تمایل این دانشجویان
به مطرح کردن بیماریهایی است که تازه آنها را خوانده اند.
این اتفاق بخصوص هنگامی که خودشان دچار درد یا عارضه ای می
شوند بیشتر اتفاق می افتد. مثلاً اگر دلشان درد بگیرد
فوراً به فکر آپاندیسیت می افتند. اگر سردردشان کمی طولانی
شود به فکر سرطان مغز و اگر ضعف بینایی یا اندام پیدا کنند
به فکر بیماری MS می افتند. این دانشجویان با نگرانی به
استادشان مراجعه کرده و اظهار می دارند که فکر می کنند به
یکی از این بیماریها دچار شده اند. اساتید حاذق هم که این
عارضۀ سال پنجم را می شناسند به طنز به آنها می گویند این
بیماری سالپنجیت است که آنها بدان مبتلا شده اند و به آنها
می فهمانند که این یک توهم است و نباید نگران باشند.
"ایت" پسوند لاتین عفونت و التهاب است که با اضافه شدن به
لفظ فارسی "سال پنج" نام این عارضه را، به طنز، شکل می
دهد. طنز بیشتر زمانی بکار می آید که دانشجوی مزبور پسر
باشد چرا که بیماری قرینه ای بنام سالپنژیت وجود دارد که
به التهاب ضمائم رحم که مخصوص زنان است اطلاق می شود.
برادران سالها در داخل و خارج کشور در مورد انقلاب مخملی و
چگونگی مواجهه با آن آموزش دیده اند و به تعبیری دوران کار
آموزی خود را سپری کرده اند و اکنون باید اندوخته های خود
را بکار اندازند. این آموخته ها وقتی بکار می آیند که کشور
در معرض وقوع یک انقلاب مخملی باشد. آنها علائمی را آموخته
اند که اگر با هم جمع شوند معنایش این است که انقلاب مخملی
در حال وقوع است. تمایل شدید آنها برای بکار گیری آموخته
ها نا خود آگاه هر چیز را بصورت یک علامت برای آنها جلوه
می دهد. آنها باورشان می شود که انقلاب مخملی در حال وقوع
است و آن را با استاد خویش در میان می گذارند اما در اینجا
استاد بجای آنکه به آنها بفهماند این یک توهم است که به آن
دچار شده اند، باور آنها را می پذیرد و پیشنهاد آنها را
برای درمان بکار می بندد. اکنون آنها با اعتماد به نفس
کاذب در مقابل حیرت منتقدین در صدد بر می آیند تا ثابت
کنند آنچه ادعا کرده اند هرگز توهم نبوده است. لذا با
اشتیاق فراوان بخش دیگری از آموخته ها را بکار می بندند تا
با اعتراف گیری از بازداشت شدگان ثابت کنند که ادعای آنان
درست بوده است.
این گونه است که کشور با توهم ابتلا به بیماری موهوم
سالپنجیت یا انقلاب مخملی در حال تحمل درمانهای سخت توصیه
شده توسط این برادران عجول و بی تجربه است. کسی هم باقی
نمانده است که بتواند آنها را متوجه کند که دچار توهم
هستند.
نمیدانم چرا برعكس روز شنبه كه آن كاغد ساده روی درب اطاق
رمضانزاده را دیدم و بغضم تركید
... اما ملک دیرین. من آنرا نمی خواهم. حقوق شهروندی و انسانی برابر می خواهم. ملک به
چه دردم می خورد؟ احتمالا اینجا هم که زندګی میکنم هیچ ملکی نخواهم داشت! تمایل به
جمهوری آذربایجان ناراحتت می کند. می ګویم مردمی در ملک دیرین خود فرهنګ و هویت خود
را سرکوب شده، تحقیر شده می یابند. نمی توانند از بودجه دولتی برای تولیدات فرهنګی
به زبان مادری خود استفاده کنند. زبانشان غیر خودی است و حتی یک کلاس درس ندارند.
در عوض آنسوی مرزها همان زبان و فرهنګ و هویت را رو به رشد می بینند. نمی ګویم آنجا
بهشت برین هنرمندان و اهل فرهنګ و زبان ترکی است. اما هر چه هست تولیدات فرهنګی به
زبان مادری وجود دارد، اپرا و کنسرواتوار وجود دارد، آکادمی زبان و خیلی مواردی که
باید چشمی تیز مثل آنچه تو داری باشد و بی تعصب ببیند و مقایسه کند.